92توشهاى براى ايام دوران جدايى بردارد!
* * *
صبح شد و دو لشكر رو بروى هم ايستادند.
ليكن كدام دو لشكر!
از سوى ديگر عمر بن سعد با چهار هزار سوار و اسلحه و ساز برگ كامل و بدنبال ايشان مملكت و پادشاهى.
و از يك سو حسين با سى و دو سوار و چهل تن پياده و به دنبال او زنان و كودكان. حسين چشم بدين سپاه گران دوخته بود كه به هفتاد و دو تن ياران او حمله آورده بودند و چون نزديك رسيدند شترِ سوارىِ خود را طلبيد و سوار شد و بانگ برداشت:
مردم شتاب مكنيد، سخن مرا بشنويد، سپس هر چه مىخوهيد بكنيد.
«إِنَّ وَلِيِّيَ اللّٰهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتٰابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصّٰالِحِينَ» 1
چون زنان بانگ او را شنيدند، ناله برآورده، بگريستند. حسين بانگ ايشان را شنيد و فرزند خود على و برادرش عباس را نزد آنها فرستاد تا خاموششان سازند و گفت: به جان خودم سوگند، گريۀ آنها بسيار خواهد بود!
در اين هنگام ابن عباس را به خاطر آورد و چنين پنداشت كه هنوز بانگ وى در گوشش طنين انداز است كه مىگفت:
از حجاز بيرون مشو اگر خود عازم رفتنى، زنان و كودكان خويش