84حسين فرمود:
- مرا از مرگ مىترسانى؟
- من خواهم رفت مرگ بر جوانمرد عارنيست، بلكه زندگانى با خوارى ننگ است.
چون حر اين سخنان بشنيد سر خويش را با خشوع به زمين انداخت و از خدا خواست او را از جنگ با حسين باز دارد. و پسر زياد را نامه كرد كه آيا اجازت مىدهد حسين به جايى كه از آن باز آمده است، باز گردد؟ و اميدوار بود كه پاسخ مساعد باشد.
چون خبر ورودحسين دركوفه شايع شد، چهار نفر از مردم شهر به قصد يارى وى حركتكردند؛ آرى تنها چهار نفر. حر خواست از پيوستن آنها مانع شود ولى حسين گفت از آنها چنان دفاع خواهم كرد كه از خود!
- ناچار مزاحم آنها نشدند.
سپس حسين از احوال مردم كوفه پرسيد:
گفتند:
بزرگان كوفه رشوههاى كلان گرفتند و جوالهاى ايشان پر شد، چنان كه براى نبرد با تو فراهم شدهاند، ديگر مردم هم دلشان با توست، آنگاه حوادث كوفه را به وى خبر دادند و حسين نتوانست از ريزش اشك جلوگيرى كند و اين آيه را برخواند:
«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً.» 1
آنگاه سربزير افكنده خاموش شد، آن شب را به انتظار بسر