81عربها از چپ و راست از گرد او پراكنده شدند و تنها خويشاوندان وى كه از حجاز با او آمده بودند ماندند و كاروان دوباره خاموش به راه افتاد، گويى بى اختيار آنها را به سوى مرگ مىراند.
هنوز روز را به نيمه نرسانده بودند كه خبر ترسناك ديگرى رسيد، هنگامى كه كاروان در بيابان خشك به راه خود مىرفت، خبر قتل عبدالله بن يقطر برادر رضاعى حسين را شنيد. حسين پيش از آن كه خبر مسلم را بشنود، عبدالله را به رسالت نزد وى فرستاده بود و جاسوسان ابن زياد او را گرفته نزد امير بردند و عبيدالله گفت:
«به بالاى قصر رود و حسين را لعن كند سپس فرود آيد و منتظر امر امير باشد.
عبدالله بر فراز قصر رفت و مردم كوفه را از رسيدن حسين آگاه ساخت و عبيدالله و پدر از را لعنت كرد. پسر زياد گفت: تا او را از بالاى قصر بزير انداختند و استخوانهاى وى را شكستند، هنوز جانى داشت كه سر او را بريدند.
اين بار كاروانيان همچون بار نخستين كه خبر مرگ مسلم را شنيدند، نه تنها گريستند، بلكه سرها را به زير انداخته، خبر را گوش دادند و سپس به راه افتادند.
اين هنگام يكى از مردم قافله، از دور چيزى را ديد و گمان كرد درخت خرماست و كاروان هم تكبير گفتند و به خود وعده دادند كه پيش از شروع جنگ اندكى در سايۀ نخلستان استراحت خواهند كرد، حسين اصحاب خود را پرسيد: