64وداع را برمدينه؛ شهر جدّخود، شهرىكه دوران كودكى و روزگار جوانى را در آنگذرانده بودند، افكنده وآخرين وداع خودرابا آن شهر مقدس كردند.
اگر اهل بيت مىتوانستند حوادث فردا را دريابند، مىبايست گوش آن شب تاريك را از نوحه و ناله پرسازند؛ چه حسين و خويشان او در آن شب براى هميشه مدينه را ترك مىگفتند.
ساعاتى چند گذشت و كاروان همچنان تاريكى شب را شكافته و براه خود ادامه مىداد تا آن كه اشعۀ ماه بر آنها تابيد و معلوم شد حسين وبرادرها و برادر زادهها و خواهران و خواهر زادههاى او افراد اين قافله را تشكيل مىدهند.
عقيلۀ بنى هاشم زينب هم منتظر بود كه نور ماه بدرخشد و وحشتى را كه كاروان و دنياى اطراف آن را گرفته است، نابود سازد.
كاروان شب و روزى چند به راه خود ادامه مىداد تا آنكه مكه نمايان گشت و حسين اين آيه را از كتاب پروردگار خواند:
«وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ قٰالَ عَسىٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ السَّبِيلِ .» 1
بيش از چند روز از توقف آنان در مكه نگذشته بود كه نامۀ كوفيان يكى پس از ديگرى رسيد.
نوشته بودند، ما در نماز جمعۀ والى شركت نمىكنيم و آمادۀ پذيرايى تو هستيم.
اهل بيت آمادۀ سفر ديگرى شدند.