63نعمت سپاس گو و اگر برجز تو گرد آمدند، به دين و عقل تو آسيبى نمىرسد و از فضل و جوانمردى تو نمىكاهد! من مىترسم به شهرى بروى كه مردم آن نيمى با تو و نيمى بر تو باشند و اختلاف پديد آيد و جنگ در گيرد، آن وقت نخستين كس كه هدف شمشير قرار گيرد تويى و خوارترين خون، خون تو و ذليلترين كس تو خواهى بود كه خود از همه بهتر و پدر و مادرت شريفترين كسانند. حسين پرسيد:
- برادر پس به كجا بروم؟
- نخست به مكه برو اگر توانستى همان جام مقام كن و گرنه راه بيابانها و شكاف كوهها را پيش گير و از شهرى به شهر ديگر شو و منتظر عاقبت باش!
- حسين او را رها كرد و با تأثر گفت:
- برادر! نصيحت و مهربانى خود را دريغ نداشتى اميدوارم رأى تو درست و صواب باشد انشاءالله.
* * *
در راه مكه، اهل بيت از نقاطى كه جدّ ايشان پيش از شصت سال بدانها عبور كرده بود، گذشت. تاريكى شب آنها را در پناه گرفته و پردۀ تيرهاى بر روى اين قافله كشيده بود، سكوت ممتدّ را جز صداى سُم شتران كه به روى ريكها مىرفتند، نمىشكست حتى براى شتران نيز آواز نمىخواندند. تنها حسين با صوتى آهسته مىگفت:
«پروردگارا تو مرا از مردم ستمكار نجات بده!»
نخلستانهاى آنشهر، جايى ديدهنمىشد، يك بار ديگر ديدۀ