111
يَسْتَهْزِؤُنَ.»
يزيد! گمان دارى اكنون كه جهان را بر ما تنگ كرده، همچون اسيران از سويى به سويى ديگرمان مىبرى! در اين كار خوارى ما و بزرگوارى تو است؟! گمان دارى اين رفتار بلندى قدر تو را مىرساند؟ تكبر مىكنى و شادمان به چپ و راست خود مىنگرى كه مىبينى دنيا به كام تو و كارها به مراد تو است! اگر خدا تو را مهلت داد بدانروست كه خود فرمايد:
«گمان نكنند كسانى كه ايشان را بر خوردارى مىدهم براى آنها نيك است، ما آنها را برخوردارى مىدهيم تا گناهان خود بيافزايند.»
پسر آزاد شدهها، اين عدالت است! كه دختران و كنيزان خويش را پس پرده نهان سازى و دختران پيغمبر را همچون اسيران در تماشاگه مردمان درآورى؟ پردههاى آنان را پاره كنى و بانگ ايشان را در گلوى آنان بشكنى و آنان را بر پشت شتران و در پناه دشمنان از شهرى به شهرى بگردانى تا نزديك و دور بدانها بنگرند!
تو كشتگان بدر را مىطلبى و به عصاى خويش دندان ابىعبدالله را مىكوبى و اين كار را گناه نمىدانى و بزرگ نمىشمارى.
- چرا خرسند نباشى كه باريختن اين خونهاى پاك، خون ستارگان زمين، زخم ما را تازه كردى و بيخ و بن ما را برانداختى؛ بزودى نزد خدا به بازخواست خوانده مىشوى و آن وقت است كه آرزو مىكنى كاش كور ولال بودم.
يزيد به خدا جز پوست خود را نبريدى و جز در گوشت خويش