109جد او و من از او به خلافت سزاوارترم. پدرم با پدر او احتجاج كرد و مردم مىدانند كه داورى به سود كه بود؟ اما مادر او دختر پيغمبر، بجان خودم سوگند كه بهتر از مادر من است و اما جد او به جان من قسم كسى نيست كه به روز رستاخيز ايمان داشته باشد و براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم همتايى بداند اما خود او خويشتن را به خاطر تفقهى كه داشت از من برتر مىدانست ولى گويا كتاب خدا را نخوانده بود كه مىگويد:
«قل اللّهم مالك الملك تؤنى الملك من تشاء و تنزع الملك ممنّ تشاء».
* * *
سپس بگفت: تا اسيران را آوردند و مجلسيان به نظاره دختران خاندان هاشمى مشغول شدند و دخترانى كه تا ديروز عزيز و بلند مرتبه بودند، اما چون بزرگى خاندان آنانرا ياد كردند، شرم كرده ديدهها بستند، جز مردى شامى فربه و سرخرو كه برخاست و به فاطمه دختر على - ع - كه دخترى جوان و زيبا بود نگريست و گفت:
اميرالمؤمنين اين را به من مىبخشى؟
فاطمه ترسان جامۀ خواهر خود زينب را گرفت. زينب او را در بر گرفت و شامى را گفت:
- نهاد پست خود را آشكار كردى نه تو و نه او (يزيد) اين كار نتوانيد كرد.
- يزيد گفت:
به خدا دروغ گفتى اگر بخواهم مىكنم.