108او بكشى، پسر زياد لختى بدو نگريست و حضار را گفت: پيوند عجيبى است! به خدا گمان دارم دوست دارد او را با وى بكشم، كودك را رها كنيد تا همراه زنان خود باشد و بفرمود: تا سر حسين را بر چوب كرده در كوفه بگردانند.
سپس زنجير به گردان و دستهاى على بن الحسين انداخت.
* * *
بار ديگر اسيران را؛ سر حسين و سر هفتاد تن از خويشاوندان و ياران او به دمشق روانه كردند، زنان و كودكان اسير را بر جهازهاى بى روپوش نشانده و تنى چند ازمردمان خشن بر آنها گماردند.
در طول راه على بن الحسين و زينب، يك كلمه سخن نگفتند، مصيبت سنگين زبان آنان را بسته بود. على بن الحسين خاموش به غلهايى كه در گردن داشت مىنگريست و زينب سرهاى شهيدان را نظاره مىكرد.
اسيران را ميان شيون زنان، كه فضا را پر مىكرد به دمشق در آوردند و به دربار يزيد بردند، در حالى كه بزرگان شام را نزد خود نشانده و سر حسين را پيش رو گذارده بود گفت:
اينان دربارۀ ما انصاف نمىدادند تا آن كه شمشيرهاى خون چكان در ميان ما كار به انصاف كردند. سرهاى مردانى را شكافتيم كه بر ما عزيز بودند، ليكن ستمكارى و نافرمانى از ايشان بود.
سپس به سر حسين اشارت كرد و گفت:
مىدانيد اين سر چگونه آمده؟
مىگفت: پدرم از پدر او بهتر است و مادرم از مادر وى و جدّم از