107على بنالحسين افتاد و گفت:
- نامت چيست؟
- على بن الحسين.
- پسر زياد بشگفت شد و پرسيد:
- مگر نه على بن الحسين را خدا كشت؟!
على خاموش مانده.
- پسر زياد ديگر بار پرسيد:
- چرا خاموشى؟
- برادرى داشتم كه نامش على بود، مردمانش كشتند.
- خدا او را كشت، على خاموش ماند و چون پسر زياد از وى پاسخ خواست.
اين آيهها را خواند:
«اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا.... 1
وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ....» 2
پسر زياد بانگ زد ولى برتو! به خدا تو هم از آنهايى، سپس حاضران را گفت: بنگريد اين كودك بالغ است، گمان مىكنم مرد باشد.
سپس امر به كشتن وى داد. زينب دست در گردن او كرد و گفت:
پسر زياد بس است مگر از خوردن خون ما سيرآب نشدهاى؟ مگر از ما كسى را گذاشتهاى؟ و گفت او را رها نمىكنم مگر آنگاه كه مرا هم با