106زينب نظر خود را كه حقارت از آن مىباريد بدو انداخت و گفت:
- سپاس خدايى را كه ما را به پيامبر خود گرامى داشت و از پليدى دور گردانيد. اما فاسق رسوا مىشود و زشتكار دروغ مىگويد و الحمدلله كه اينان جز ما هستند.
- كار خدا، به خاندان خويش چگونه ديدى!
- خدا مقدر ساخته بود كه كشته شوند و آنها هم مردانه به خوابگاه خود رفتند و زود است كه خدا ميان تو و آنان را فراهم مىآورد و در نزد او داورى مىخواهند.
سخنان زينب آن مرد ستمگر را خرد و بلكه نابود كرد ولى خواست تا بر زخم زبانهايى كه از زينب ديده بود، مرحم نهد، از اين رو ديگر بار گفت:
- خدا مرا با كشتن برادر و خويشان نا فرمان تو شفا داد.
زينب اشك خويش باز داشت وگفت: به جان من قسم، پسران مرا كشتى و كسان مرا نابود كردى و ريشۀ من برآوردى، اگر اين كار ترا شفاست، همانا شفا يافتهاى.
پسر زياد با خشم و استهزا گفت:
- اين، سخن به قافيه مىگويد پدر او نيز شاعر بود و سخن به قافيه مىگفت:
زينب با آهنگى پر وقار گفت: زن را با قافيه گويى چكار، مرا فراغت آن نيست كه به قافيه گويى پردازم.
پسر زياد ديده از زينب برگرفت و اسيران را نگريست و چشم او به