66را به صبر و خويشتندارى دعوت كرد و هشدار داد كه: «مبادا آنها كه يقين ندارند تو را واگذارند و خوار كنند!».
منذر بن جارود يكى ديگر از سران بصره بود كه نامۀ امام و همچنين پيكى را كه امام روانه كرده بود به نزد عبيداللّٰه برد. عبيداللّٰه پيك امام را بر دار كشيد و آنگاه خود با در پيش گرفتن اقدامهاى احتياطى، با مردم بصره سخن گفت و آنان را تهديد كرد. سپس آهنگ كوفه كرد و به محض ورود بدين شهر دست به كار تعقيب مسلم و پناه دهندگان به او شد.
گفتنى است عبيداللّٰه بن زياد در حالى كه نقاب بر چهره و عمّامهاى سياه بر سر داشت وارد كوفه شد تا مردم را بدين گمان افكند كه حسين بن على عليه السلام است. مردم نيز چنين گمان بردند و از همين روى با ديدن او شادمان شدند و او را خوشامد گفتند.
ابن زياد كه اين علاقه و دلبستگى مردم به امام حسين عليه السلام را ديد خشم و كينهاش دو چندان شد، تا جايى كه نتوانست تاب بياورد. پس نقاب از چهره بر گرفت و در حالى كه تا اين زمان به سكوت گذرانده بود زبان به سخن گشود و گفت: اين عبيداللّٰه بن زياد است! مردم با شنيدن اين سخن از اطراف او پراكندند.
فرداى آن روز، عبيداللّٰه مردم را در هنگام نماز گرد آورد و براى آنان سخنانى ايراد كرد و هشدارشان داد و تهديدشان كرد كه چنانچه در صف متّحد مسلمانان رخنه افكنند، آنان را كيفرى سخت خواهد داد، امّا چنانچه دست طاعت و فرمانبرى و سرسپردگى به خاندان اميّه پيش آوردند پاداش شايسته خواهند يافت.
خبر اين رخداد به مسلم بن عقيل رسيد و او كه تا اين زمان در خانۀ مختاربن ابى عبيدۀ ثقفى بود، نيمه شب از آنجا به خانۀ هانى بن عروه رفت و شيعيان نيز پنهانى بدان خانه آمد و شد كردند.
از آن سوى ابن زياد دست به كار فرستادن جاسوسان و خبرچينان شد تا نشانى از مسلم بجويند و جاى او را بيابند. [پس از آگاهى يافتن از وجود مسلم در خانۀ هانى] كسى در پى هانى بن عروه فرستاد و او را فراخواند و آنگاه بر حمايتش از مسلم نكوهيد.
ميان او و هانى گفت و شنودى طولانى و سخت درگرفت و هانى به خواستۀ ابن زياد تن