58روزى حسين عليه السلام بيرون خانه، با مروان بن حكم برخورد كرد، مروان آن حضرت را گفت: اى ابو عبداللّٰه اندرز من به بيعت با يزيد را گوش كن. امام حسين عليه السلام پس از گفت و شنودى چند، اين سخن را با مروان در ميان نهاد: از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: خلافت بر خاندان ابو سفيان روا نيست.
مروان خشمگينانه از امام جدا شد و شبِ همان روز، مردانِ كارگزار مدينه نزد حسين عليه السلام آمدند و از او خواستند براى بيعت نزد والى حضور يابد. امام عليه السلام در پاسخ آنان فرمود: بگذاريد صبح شود، سپس ما در صلاح كار خود بينديشيم و شما هم در صلاح كار خود انديشه كنيد. آنان در احضار امام اصرار نورزيدند و رفتند.
همان شب امام عليه السلام آهنگ بيرون رفتن از مدينه كرد.
محمّد بن حنفيه برادر امام كه از اين خبر آگاه شده بود، نزد امام آمد و در اين باره با او گفتگو كرد. او گفت:
اى برادر، تو دوستداشتنىترين و عزيزترين مردم براى منى. تو همخون منى، به جان و دلم در آميختهاى، نور ديدۀ من و بزرگ خاندان منى و از آنان هستى كه فرمانبرى از ايشان برگردن من است؛ چرا كه خداوند تو را بر من برترى بخشيده، از سروران اهل بهشت قرار داده است. با بيعت كردن، خود را از آسيب يزيد دور بدار و آنگاه تا مىتوانى كناره بگير و از شهرها و مراكز دور شو. آنگاه فرستادگان خود را به ميان مردم روانه ساز و مردمان را به خويش فراخوان. اگر مردم با تو بيعت كردند و با تو پيمان سپردند، خداى را بر اين سپاس خواهم گفت و اگر هم مردم بر گرد جز تو گرد آمدند، نه خداوند بدين سبب از دين تو بكاهد و نه از خردمندى است و نه مردانگى و فضل تو بر سر اين كار برود. من از آن بيم دارم كه به شهرى از اين شهرها درآيى و مردمان دربارۀ تو با همديگر اختلاف كنند، جمعى با تو شوند و جمعى بر تو، و با همديگر بجنگند و تو خود نخستين قربانى اين جنگ شوى.
حسين عليه السلام پرسيد: برادرم! به كجا روم؟
ابن حنفيه گفت: به مكّه مىروى، اگر آنجا برايت پايگاهى مطمئن شد كه همان، وگرنه به يمن مىروى كه مردمان آن سامان ياران ديرين جدّ و پدرت هستند و هم