231خدا - ص - چندين بار عبور نموده و هر بار نام و عنوان و روحيۀ مخصوصى داشته است!
يك روز طفل شش سالهاى است كه تازه چشم به جهان باشكوه گشوده و در آغوش مادر، روى شتر آرميده و به يثرب مىرود. پدرش با جهانى اميد چشم از دنيا بسته و در خاك يثرب خفته است ولى كفالت و مهربانى و علاقۀجدش عبدالمطلّب نگذاشت غبار يتيمى بر چهرهاش بنشيند. اينك مادرش آمنه با امّايمن او را به يثرب مىبرند تا خويشان بنىنجار خود را ببيند و بالاى قبر عبدالله پدر جوان اين عزيز چند قطره اشك بريزد!
واقعۀ منزل قُدَيد
چند سال ديگر، محمد - ص - را در سن دوازده يا هيجده سالگى، جوانى آرام و متفكر مىنگريد كه با عمويش ابوطالب از اين راه به شام مىرود و اين مركز تمدن باستانى را از نزديك مىنگرد!
پس از آن، او را در سن 25 سالگى مىنگريد كه تأملّلاتش عميقتر و نظرش نافذتر گرديده است. بازرگانى است سرپرست كاروان تجارتى خديجه؛ پست و بلند اين بيابانها را مىپيمايد. در منازل و كوه و دشت و بيابان حجاز و شام، حالات قبايل و امم گذشته را از نظر مىگذراند و دورۀ طفوليت خود را كه در غوش مهر مادر، بالاى شتر، از اين سرزمين عبور مىكرد به خاطر مىآورد. به يادش مىآيد كه مادر او را به ديدن قبر پدر آورد ولى مادر هم در يثرب به خاك رفت! با