201معجزآسا، براى فهماندن وحدت حياتى اين اجتماع است!
معشرالحرام
مغرب شد و روز عرفات پايان يافت. ماشينها به حركت درآمدند. سواره و پياه رو به مشعرالحرام به راه افتادند. ما هم سوار كاميون شده به راه افتاديم. كاميونها آهسته به طرف مغرب و جهت مكه از فضاى وسيع عرفات در ميان ديوارهاى فراخ و تنگ كوهها پيش مىروند. طولى نكشيد كه به فضاى وسيعى رسيديم. فضايى كه از طرف راست و چپ و شمال و جنوب جاده، باز است. اين جا تا وادى محسر، مشعرالحرام و مزدلفه است؛ بعضى بودن تمام شب را در اينجا واجب مىدانند، بنابراين بايد نيت بيتوته نمود، ولى وجوب مسلم كه ركن است. توقف از هنگام طلوع فجر است با نيت قربت و تا طلوع آفتاب از وادى محسر كه اوائل منا مىباشد نبايد تجاوز نمود.
وقتى كه ما رسيديم، جمعيت زيادى نبود. در وسط بيابان فرش و بساط خود را گسترديم. بيش از يك ساعت نشد كه تمام فضاى بيابان پر شد!
اينجا نه چادرى است و نه فاصلهاى! مانند ميوههاى مختلف كه پهلوى هم مىچينند، همه به هم متصلند. جاى خلوت براى تطهير وجود ندارد. كاميونى در چند قدمى ما ايستاده است. اشخاصى كه تحت فشارند، به حريم كاميون پناه مىبرند ولى هنوز ننشستهاند كه مواجه با توپ و تشر مىشوند!