170آمد؛ در كنار ديوار بوستانى نشست آن بوستان از آن عتبه و شيبه، اشرافزادگان مكه و دشمنان سرسخت دعوت اسلام بود و آن دو نفر در بوستان ناظر اين وضع بودند، دل سنگشان بر حال محمد متأثر شد و عرق خويشاونديشان بجنبيد، به غلام مسيحى نينوايى خود، كه عداس نام داشت، دستور پذيرايى دادند. غلام در ميان طبق چوبين مقدارى خوشۀ انگور چيد و به نزد آن حضرت آورد، غلام باهوش در حركات و چهرۀ گرفته و چشمان درخشان آن حضرت دقت مىكرد. چون آن حضرت دست به طرف خوشۀ انگور برد، گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. اين جمله چون برقى در فضاى تاريك آن ديار از مقابل چشم غلام گذشت.
پرسيد: اين چگونه سخنى بود كه از كسى نشنيدهام! ؟
فرمود: تو از كدام سرزمينى و چه دينى دارى؟
عرض كرد: نصرانى و اهل نينوايم.
فرمود: از قريۀ آن مرد صالح؛ يونس بن متى مىباشى؟
غلام گفت: او را چه مىشناسى؟
فرمود: برادر من و مانند من پيمبرى بود كه قومش آزارش نمودند!
غلام بىاختيار به دست و پاى آن حضرت افتاد. عُتبه و شيبه كه از دور به او مىنگريستند گفتند: غلام را ربود!
از آنجا بيرون آمد و در بيابان تاريك ميان طائف و مكه با دلى خسته و خاطرى شكسته، با خداى خود مناجات مىكرد: