121چادرها عبور كرديم. آفتاب چند متر بالاى افق دريا است. شعاع آن با الوان مختلف از خلال مه و سطح دريا منعكس است. از آفاق دورادورِهوا و دريا، پى در پى طيّاره و كشتى نمايان مىشود. اينها حاملين حجاجاند كه از هر فجّ عميقى رهسپارند. رو به طرف شرق جده با دوربين. در دامن دور بيابان، سلسله كوههاى نمايان است؛ اينها رشته كوههاى اطراف شهر مكه است. ماشينهاى سوارى و اتوبوس و كاميون از جدّه تا چشم مىبيند، در حركت است. نظر حسرت ما آنها را بدرقه مىكند. بارالها! كى ما هم در رشته ليبيكگويان خواهيم درآمد؟ ! به سوى غرب و به طرف دريا مىنگريم، طيّاره و كشتى است كه پى در پى مىرسد. به طرف شرق برمىگرديم. ماشينهاست كه از جدّه بيرون مىآيد و آهنگ لبيكشان از عمق بيابان به گوش مىرسد؛ سبحانالله روزى در ساحل اين دريا عدهاى مرد و زن جوان و سالخورده ايستاده و چشمشان را به آفاق دريا دوخته، منتظر بودند! منتظر كشتى بادى بودند كه برسدو آنها را از اين سرزمين بربايد؛ چون شهر مكه و اين سرزمين آنها را نمىپذيرفت، مردم اين سرزمين آنها را مانند مجرمان نابخشودنى به زجر و شكنجه گرفته بودند! منتظر كشتى بادى بودند كه برسد و آنها را از اين سرزمين بربايد؛ چون شهر مكه و اين سرزمين آنها را نمىپذيرفت، مردم اين سرزمين آنها را مانند مجرمان نابخشودنى به زجر و شكنجه گرفته بودند! درهاى رحم و عاطفه را چون درهاى زندان و آب و نان به روىشان بسته و دستهاى ظلم و زبان دشنام را بر آنان گشوده بودند. گناهشان اين بود كه كلمۀ توحيد به زبان مىآورند، و دعوت محمد امين9 را لبيك مىگفتند. اينها زنان و مردانى بودند كه خانه و زن و فرزند را پشت سر گذاردند. علاقهها را بريدند و از شهر و وطن خود نيم شبها بيرون آمدند تا خود