94
به پاى آن كشته شوم!»
اين را گفت و در حالى كه اشك در ديدگانش حلقه زده بود از جاى برخاست.
همينكه به راه افتاد ابوطالب او را صدا زد، چون نزديك شد به او گفت:
«اى پسر برادرم! برو و هر آنچه دوست دارى بگو، به خدا قسم تو را به دست حادثهها نمىسپارم (تو را حمايت مىكنم).»
آنگاه ابوطالب شعرى سرود و گفت:
واللّٰه لن يصِلوا إليك بجمعهم
«به خدا سوگند! آنها با گروهشان به تو دست نخواهند يافت تا من در دل خاك مدفون شوم.
پس از كار خود فاش سخن بگو كه بر تو باكى نيست و به آن بشارت ده و ديدگان را با خود روشنى بخش.»
و فاطمه، اين دو سخن را بر زبان تكرار مىكرد، سخن پدر را كه گفت:
«واللّٰه لو وضعت الشمس...»؛
به خدا اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند از اين امر صرف نظر نخواهم كرد تا آن را آشكارا نمايم يا به پاى آن كشته شوم!» 1 و همراه با تكرارِ اين كلمات - پر قدرت كه حكايت از استوارى و عمق ايمان به رسالت بود - مىگريست، آنگاه شعرِ ابوطالب را بر زبان مىراند و از يارى او شادمانى مىكرد و آرزو داشت كه ابوطالب اين ياور با وفاى پيامبر كه قريش احترام او را داشتند، ايمان مىآورد. 2تا از آزار قريش تا حدّى بكاهد!