95شكّى نيست كه دلهرۀ فاطمه عليها السلام ، علىرغم اعلان آمادگى ابوطالب براى نصرت پدرش، همچنان باقى است؛ چرا كه اين قوم، يكسره، در كارِ توطئهگرى بر ضدّ پيامبرند و بر آنند تا از اين امر (دعوت به اسلام) خود را خلاص كنند. گروهى به نمايندگى قريش بار ديگر نزد ابوطالب رفتند؛ فاطمه با خود مىگويد: «آنها چه مىخواهند؟ جز اينكه خواهان خاتمه يافتن كار پيامبر صلى الله عليه و آله و دعوت او به خداى يگانهاند!» و آنگاه گفتار پدرش مصطفى صلى الله عليه و آله را بر زبان مىراند:، «...به خدا اگر خورشيد را...» و مىگويد: خدا به زودى امر رسالت پدرم را آشكار و او را پيروز مىسازد، هر چند اين مشركان كراهت ونفرت داشته باشند، سپس فاطمه آسيمه سر، با گامهايى بىقرار به خانۀ عمويش ابوطالب مىرود تا ببيند اينها از پدرش چه مىخواهند؛ خبردار مىشود كه قوم (عماره) پسر وليد بن مغيره را با خود آورده تا ابوطالب او را به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله بگيرد و محمّد را به آنان بدهد، تا به قتلش رسانند!
ابوطالب اين پيشنهاد مشركان را با كمال بىاعتنايى و خشونت رد كرده و مىگويد:
«به خدا سوگند كه بد معاملهاى را به من پيشنهاد دادهايد، شما پسرتان را مىدهيد تا من از او پذيرايى كنم و من پسرم را به شما بدهم تا به قتل رسانيد؟!»
در اينجا فاطمه عليها السلام گريان مىشود كه آنان به چيزى جز قتل پدرش راضى نمىشوند و شتابان نزد مادرش خديجه مىرود و گريهكنان دامنِ مادر را مىگيرد و آن سخنِ مشركان و پاسخى را كه ابوطالب داده بود براى مادر بازگو مىكند. خديجه لبخندى مىزند و دست مهربانى بر شانههاى دختر نهاده، مىگويد:
«پيامبر صلى الله عليه و آله با رسالتى از جانب خداوند مبعوث شده و خدا او را براى همۀ مردم فرستاده و همو پيامبر و رسالتش را حمايت خواهد كرد تا آن را براى مردم آشكار گرداند، دخترم! مضطرب نباش و بدانكه هر قدر محنتها فزونى گيرد، فرج و گشايش نزديك شود وخدا در پس سختى گشايشى قرار دهد؛ أنّ اللّٰهسيجعل بعد عُسْرٍ يُسراً.»
از اين فضاى تيره و تار چند روزى بيش نگذشت، كه نورى در آسمان ستمديدگان درخشيد. «حمزة بن عبدالمطّلب» عموى پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام آورد. اسلام آوردن حمزه