234گردنبندى افتاد كه در گردن فاطمه بود. چند بار بر آن نظر كرد. فاطمه به نگاههاى پدر دقّت مىنمود و اثرات آن را در چهرۀ مباركش مىخواند. ديد چهره پدر دگرگون شده و نوعى از ناخرسندى در سيمايش مشاهده مىشود! از خود مىپرسيد: پدرم به چه چيز نگاه مىكند؟ سبب اين نارضايتى چيست؟ فاطمه با هوشمندى دريافت كه نگاه پدر به سوى گردنبند طلايى است كه در گردن دارد. لحظهاى گذشت و فاطمه سكوت كرد در حالىكه اندوه در قلبش موج مىزد، كه آثار ناراحتى را در سيماى پدر ديده است و بيشتر از اين اندوهگين بود كه موجب ناراحتى پدر شده است، در حالى كه او دوست مىدارد قلب پدر را شاد كند هر چند از همۀ زيورهاى دنيا چشم بپوشد! نفرين بر هر چيزى كه پدرم را ناراحت مىكند، نفرين! نفرين! ديده بر هم ننهاد و بىقرار در انديشه بود كه چگونه پدر را خرسند كند. او مىداند در بركردنِ طلا حرام نيست و همه زنان مسلمان با طلا زينت مىكنند، پس ناچار سببى بوده كه پدر را اين گونه خشمگين ساخته است و بايد اين گردنبند از گردنِ او بيرون آيد؛ نه به خاطر اينكه حرام است، بلكه از آن جهت كه نمىتواند ناراحتى پدر را از ناحيۀ هيچ فردى ببيند، تا چه رسد كه از ناحيۀ خود او باشد!
زهراى طاهره چه كند كه شادمانى و آرامش را در چهره پدر بزرگوار ببيند؟ شك ندارد كه او گردنبند را بايد بيرون آورد و از اين روز به بعد هرگز بر گردن نياويزد. آن را بفروشد تا ناراحتىِ پدر به شادمانى مُبدّل شود، اما با بهاى آن چه كند؟ آيا خدمتكارى بخرد تا از رنج خانهدارى بكاهد؟ فكر خوبى بود كه به ذهن زهرا رسيد، اما بلافاصله به اين فكر افتاد كه اگر گردنبندى را كه پيامبر را به خشم مىآورد بفروشد و با پول آن بندهاى خريدارى كند تا آن بنده ديده مىشود ياد آن گردنبند را در ذهن پدر او تجديد مىكند. او خرسندى پدر را مىخواهد. پس چه كند؟ او بر خشنودى پدر اهتمامِ زيادى دارد. پدر نيز برترين منزلت را براى دخترش مىخواهد؛ بالاترين منزلتى كه در آخرت خواستۀ اوست! آرى، او اين را مىداند زيرا كافى است در چهرهاش نشانهاى از آنچه مىخواهد ببيند تا براى انجام آن شتاب كند. فكر جالبى براى زهرا پيش آمد و آن اينكه با پول گردنبند بندهاى بخرد و او را در راه خدا آزاد كند. اسلام به آزادى دعوت مىكند. به خير و خوبى، به آزادى بردگان و رهايى از بردگى. فاطمه نزد پدر مىآيد، اذن مىطلبد، سلام مىكند و