233زيد را به فرماندهى گماشت تا با روم نبرد كنند. اما اين سپاه، به جهت بيمارى آن حضرت، راهى مقصد نشد جز هنگامى كه پيامبر گرامى بدرود حيات گفت. سپاه به «جرف» يك فرسخى مدينه رسيد و با شنيدن خبر بيمارى رسول خدا توقّف كرد. بسيجِ اين سپاه براى فاطمه زهرا عليها السلام اطمينان بخش بود كه عمر مباركِ پيامبر هنوز ادامه دارد و دعوت به دين خدا پايان نيافته است. قلب زهرا عليها السلام تا اندازهاى آرام گرفت و بيشترِ اوقات خود را، در كنار پدر سپرى مىكرد.
اهتمام فاطمه عليها السلام بر جلب رضاى پدر
فاطمه زهرا عليها السلام ، مانند ديگر زنان هاشمى يا قرشى نبود كه علاقهاى به زر و زيور داشته باشد؛ زيرا او ايثار و گزينشِ آخرت بر دنيا را آموخته بود. حتى اندكى از آن را خواهان نبود. اگر چنين فكر مىكرد حتماً موجب ناراحتى پدرش نيز مىشد، در حالىكه زهرا بيش از همۀ زنانى كه نسبت به پدر يا خويشان اظهار علاقه مىكنند، پدر را دوست مىداشت و در جلبِ رضاى او مىكوشيد. خانۀ پدرش سراسر آيتِ زهد بود؛ در ايّامِ محاصره با او زيست و در همه حال صبر و پايدارى كرد، حال اهل صفه را مىدانست و از فقر و نياز و بىخانمانى و تهى دستى و تنهايىشان خبر داشت. مىديد كه در مسجد زندگى مىكنند و با صدقات روزى مىخورند. فاطمه طلاى زيادى نداشت، بلكه تنها گردنبندى داشت، در حاكى كه زنانِ نظير او طلاىِ بسيار داشتند كه به آنها هديه مىشد يا خريدارى مىكردند. او تصوّر نمىكرد كه گردنبندش، پدرش را ناخرسند كند و بر حسب عادت به ديدار پدر رفت؛ اذن دخول خواست اجازهاش داد. داخل شد و سلام كرد و از ديدار پدر گرانقدر خوشحال شد. خدا مىداند كه زهرا چقدر به پدر علاقه داشت! هرگاه از او جدا مىشد براى ديدارش بىقرار بود. با چهرۀ شادِ پدر شادمان مىشد و از پاكيزگى كلام او و شيرينى سخنش مشعوف مىگرديد. آمد و در كنار پدر نشست و ميان آن پدر و دختر حديثِ محبّت و نگاه پر احساس و عطوفت ردّ و بدل مىشد؛ چشم پيامبر به