232نمىدانم، شايد در سالهاى بعدى در اين موقف شما را ديدار نكنم.» و همچنين آنگاه كه گواهى مردم بر اين كه: «او رسالت را ابلاغ و امانت را ادا و امّت را نصيحت كرده است.» به ياد مىآورد و بعد گفتار خداوند را كه فرمود: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود بر شما اتمام نمودم و اسلام را به عنوان دين برايتان پسنديدم.» و گريۀ عمر و گفتارش را گفت كه پس از كمال نقص است؛ در ياد اوزنده مىشد.
آرى فاطمه گريست و از خود پرسيد: آيا به رسولخدا صلى الله عليه و آله وحى شده كه به زودى به حضرت دوست خواهد پيوست؟! اگر وحى شده بود در ملأ عام اعلام مىكرد. او چيزى را كه خدا بدو وحى كند پنهان نمىدارد. آيا اين امر را واقعاً احساس كرده و آنگاه آن را معلّق رها ساخته، زيرا علمِ آن نزد خداوند است. از اينرو، خبر از مرگ را بر زبان مىراند، بدون اينكه به صورت قطعى مطرح سازد. راز گريۀ عمر چه بود آنگاه كه آيه:
اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... را شنيد؟
على عليه السلام نيز نگرانى فاطمه عليها السلام را احساس مىكرد. بىخوابى و بىقرارى زهرا و آنگاه گريههاى مدوام او را بازگو كنندۀ نگرانى و اضطراب او مىدانست. از زهرا پرسيد:
«امّالحسن! تو را چه مىشود؟» و او پاسخ داد: «اى اباالحسن! جدايى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را احساس مىكنم و مىترسم اين سال، آخرين سالِ زندگى او باشد، همانگونه كه از خِلالِ سخنان پدرم درك مىشود» على عليه السلام ساكت شد و نتوانست پاسخى روشن بدهد؛ زيرا آنچه در ذهن زهرا عليها السلام مىگذشت در ذهن على نيز جريان داشت.
با اين حال، قلب زهرا را آرامشى داد، كه پدرش در خير و سعادت است و هرگز بدى به او نرسد و هرچيزى نزد خداى تعالى، قدر و اندازهاى دارد.
روز سيزدهم ذىحجه پيامبر خانه را طواف وداع نمود، و چون مناسك حج به پايان رسيد، مردم را ترغيب كرد كه راهى مدينۀ طيّبه شوند 1 نه به منظور آسايش بلكه براى از سرگيرى جهادى مُجدّد براى خدا و في سبيلاللّٰه.
در ماه صفرِ سال يازدهم هجرت مصطفى صلى الله عليه و آله سپاهى عظيم ترتيب داد و اسامةبن