203دارد تا من بيايم. همينكه لشكر زبير به حجون رسيد، عباسبن عبد المطلب بدو گفت:
«اينجا همان جايى است كه رسول خدا فرمود پرچم را نگهدارى.»
چه جاى خوشوقتى است براى فاطمه زهرا عليها السلام كه ببيند پرچم رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله در جايى برافراشته شده كه مادر گرامىاش آرميده است! از اين وفادارى پدر نسبت به مادرش ديدگان فاطمۀ زهرا عليها السلام گريان شد! كه حتى در اوج پيروزى فراموش نمىكند كه پرچم پيروزى در جايى بلند شود كه روح پاك مادرش تحقّق رؤيايى را مشاهده كند، كه قبل از مرگ آرزوى آن را داشت و ببيند پرچم نبىّاللّٰه را كه برافراشته و در اهتزاز است و ببيند كه پرچم شِرك تا ابد از سرزمين مكه برچيده شد!
براى پيامبر در حجون نزديك قبر امّالمؤمنين خديجه، خيمهاى زدند كه دخترش زهرا عليها السلام نيز با وى بود و اين شادمانى بزرگ اندوه حادثهاى را كه براى خواهرش هنگام هجرت پيش آمد، تحت الشعاع قرار مىداد. اما پدرش مصطفى صلى الله عليه و آله اين حوادث را فراموش نكرده است. پيامبر به فرماندهان لشگر فرمان داد: جز با كسانىكه سر جنگ دارند نجنگند و چند نفر را استثنا كرد و نام برد و دستور قتل آنها را صادر كرد و گفت كه حتّى اگر در زير پردۀ خانۀ كعبه ديده شوند، آنها را بُكشند! از جمله «حويرث» بود، كه شوهر زهرا على عليه السلام او را به قتل رسانيد.
مسلمانان فرياد مىزدند، آنچنان فريادى بلند و باشكوه كه كوهها از ترس و وحشت مىخواست متلاشى شود و همۀ مكّه به آهنگ ده هزار رزمندۀ مسلمان گوش مىدادند كه فرياد مىزدند و مىگفتند:
«اللّٰه اكبر، اللّٰه اكبر، لاٰ الٰهَ الاّ اللّٰهُ وَحْدَهُ، صدق وعده، و نصر عبده و اعزّ جُندَه وَ هَزَم الأحزاب وَحْدَه، لاٰ الٰهَ الاّ اللّٰهُ وَاللّٰهُ اكبر»
مصطفى صلى الله عليه و آله رو به خيمۀ خود نهاد، آنجا كه زهرا انتظارش را مىكشيد. اين خيمۀ فرماندهى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله معركۀ فتح اعْظَم را اداره مىكرد و اين آيۀ كريمه را مىخواند:
وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً. 1