202
نداريد! حال اگر كسى به خانۀ ابوسفيان داخل شود در امان است و كسى كه درِ خانهاش را به روى خود ببندد در امان است و كسىكه به مسجدالحرام در آيد در امان است.»
مردم با شنيدن اين سخنان پراكنده شدند، گروهى به خانههاى خود رفتند و گروهى به مسجدالحرام پناهنده شدند. همينكه مركب پيامبر صلى الله عليه و آله به «ذىطوىٰ» رسيد، آن حضرت در جمع بزرگان صحابه سوار بر مركب توقف كرد، در حالىكه از روى تواضع براى خدا، سر به زير افكنده بود و سپس سپاه را براى ورود به شهر عتيق، منظم كرده و به گروههايى تقسيم نمودند و بر هر گروه يكى از بزرگان صحابه را گماشتند. پرچم در دست سعدبن عبادۀ انصارى بود. - و در حالىكه لشگر از پيش روى ابوسفيان، در تنگه حركت مىكرد - سعد چنين گفت:
«الْيَوم يَوم الْمَلْحَمَة، الْيَوْم تَسْتَحلّ الْحُرْمَة اليَوم أَذَلّاللّٰه قُرَيش».
«امروز روز پيكار خانمان برانداز است. امروز حرمتها هتك شود. امروز خدا قريش را خوار كرد.»
همان طور كه پيامبر صلى الله عليه و آله از كنارِ ابوسفيان حركت مىكردند، ابوسفيان عرض كرد: «يا رسولاللّٰه! نشنيديد سعد چه گفت؟» فرمود: «چه گفت؟» عرض كرد: «چنين و چنان گفت!» عثمان و عبدالرحمانبن عوف گفتند: «يا رسولاللّٰه در امان نيستيم؛ زيرا كه او را در جمع قريش نفوذ و سطوتى باشد!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بلكه امروز روزى است كه كعبه تعظيم شود. امروز روزى است كه خدا قريش را عزّت مىدهد.» آنگاه كسى نزد سعد فرستاد تا پرچم از او بستانَد و به دست پسرش قيسبن سعدبن عباده بدهد. 1 آنگاه پيامبر، پسر عمهاش زبيربن عوام، پسر برادر حضرت خديجه را فرمود: پرچم اسلام را در بلندترين نقطۀ حجون، بالاى شهرِ مكه افراشته دارد و بدو گفت: «اين پرچم را استوار