204
«حق آمد و باطل رفت. همانا باطل از ميان رفتنى است.»
شورِ حماسۀ مسلمانان بالا گرفت و فرياد تكبير و تهليل و ثناگويى حق تعالى فزونى يافت! چنان كه گويى مردگان نيز اين فريادها را مىشنيدند! آيا «ياسر و سميّه» و ديگر مؤمنانِ درگذشته، كه جهاد كردند و پذيراى شهادت شدند، نيز مىشنوند؟! آياامّالمؤمنين، خديجه، مىشنود؟! پيامبر صلى الله عليه و آله به ما مىگويد: «مردگان صداى پاى عابرين را مىشنوند و سلام را پاسخ مىدهند 1 و برخى در نعمت و برخى در عذاباند!» حال كه چنين است ترديدى نداريم كه امّالمؤمنين خديجه در عالمِ ديگر با اين پيروزى آشكار و نويد بخش بسيار شادمان است! أُمّهانى دختر ابوطالب كه زوجۀ «هبيرة بن ابى وهب مخزومى» است مىگويد: «همينكه رسولخدا صلى الله عليه و آله از بالاى شهر مكه وارد شد، دو مرد از بنىمخزوم، كه به گفتۀ ابن هشام «حارثبن هشام» و «زهير پسر ابى اميّةبن مغيره» بودند، فرار كرده نزد من آمدند، برادرم علىبن ابىطالب عليه السلام نزد من آمد و آنها را ديد و گفت: به خدا آنها را به قتل خواهم رساند؛ من درِ خانهام را به روى آنها بستم و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيدم. آن حضرت بالاى شهر مكه بود، ديدم از قدحى - كه در آن اثرى از خمير ديده مىشد - خود را شست و شو مىدهد و فاطمه دخترش، با پوششِ خود او را استتار مىكند، همينكه شست و شو كردند، لباس خود را برتن نموده، آنگاه هشت ركعت نماز ظهر و عصر را خواندند و رو به من كرده گفتند:
«مرحباً و اهلاً يا امّهاني ماذا جاء بك».
«امّ هانى خوشآمدى. براى چه كارى آمدهاى؟»
من خبر آن دو مرد و سخن على عليه السلام را دربارۀ آن دو به حضرتش گزارش دادم، فرمود: «كسى را كه تو پناه دادى ما نيز پناه داديم و كسى را كه امان دادى امان دهيم، آنها را نكشيد!» 2