132به خواستگارى بروى جاى آن دارد كه فاطمه را به تو تزويج نمايد!» 1
روزى ابوبكر و عمر و سعد بن معاذ در مسجدالرسول نشسته بودند و سخن از ازدواج فاطمه گفتند كه ابوبكر گفت: «اشراف و بزرگان به خواستگارى او رفتهاند امّا پيامبر همۀ آنها را رد كرده و فرموده:
«انتظر فيها أمر القضاء»
؛ «در خصوص او منتظر فرمان خدا هستم.»
علىبن ابىطالب عليه السلام كنيزى داشت كه آن حضرت را ترغيب به اين ازدواج كرد و گفت: «مىدانى كه به خواستگارى زهرا مىروند، چه مانعى دارد كه تو نيز نزد پسر عمويت رسول خدا بروى و از وى بخواهى فاطمه را به تو تزويج كند.»
على عليه السلام ناباورانه گفت: مگر من چه دارم كه با آن ازدواج كنم؟ على عليه السلام آرزوى چنين وصلتى را داشت امّا بدليل نداشتن مهريه و مخارج ازدواج در ترديد بود. امّا بالأخره خدمت پسر عمويش پيامبر خدا آمد، بدان اميد كه در اين خواسته توفيق حاصل كند، همينكه به محضر مصطفى صلى الله عليه و آله شرفياب شد، سلام كرد و نشست امّا حيا مانع از آن بود كه مطلب را بازگويد و جلالت و هيبت رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله او را از سخن گفتن بازداشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله خود دريافت كه پسر عموى او و برادرش و يار همراهش على عليه السلام براى چه مقصدى آمده است؟! خواستهاى دارد كه از بيان آن ناتوان است، لذا رو به على كرده و با مهر و ملاطفت فرمود: «پسر ابوطالب چه حاجتى دارد؟» و او در حالى كه سر به زير افكنده و ديده فرو بسته بود، به آرامى گفت: «دربارۀ فاطمه دختر رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله مىخواهم صحبت كنم.»
در اينجا پيامبر خدا با چهرۀ گشاده ومهر وملاطفت فرمود:
«مرحباً وأهلاً»
؛ «خوش آمدى». 2
و در روايت ديگر است كه فرمود: «اى على عليه السلام ، او براى تو» 3 و بيش از اين سخن