133نگفت. جوان سكوت كرده و پيامبر نيز ساكت است. على عليه السلام با شدّت خجلت و تهيدستى دست به گريبان است و چيزى ندارد كه بدان وسيله ازدواج كند، جز ايمان عميق به خداى تعالى و علاقهاى شديد به حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله . و پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواهد باب سخن گشوده شود و مطلب خاتمه پيدا كند و از آن دلهره او را رهايى بخشد. سكوت پيامبر و على(صلىاللّٰه عليهما) طولانى شد.
على عليه السلام با اضطراب برگشت امّا نمىدانست به خويشاوندان و دوستان خود چه پاسخى دهد؟! آنها بىصبرانه منتظرند تا پاسخ پدرِ زهرا عليها السلام را بشنوند و چون اصرار ورزيدند على عليه السلام گفت: «به خدا چيزى نمىدانم، مطلب را با رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان گذاشتم و جز اين چيزى نگفت: خوش آمدى، خير مقدم.»؛
«مرحباً و أهلاً» و همۀ آنها از خوشحالى فرياد زدند و گفتند: «يكى از اين دو كلمه تو را بس است.»
گفتار خويشان و ياران، بيش از پيش على را بىقرار ساخت و درخشش صبح را انتظار مىكشيد. صبحگاه با تمام وجود به محضر مصطفى صلى الله عليه و آله آمد و گفت: «پدر و مادرم قربانت، اى رسول خدا، شما مىدانيد كه مرا از عمويت ابوطالب و فاطمۀ بنت اسد گرفتى و من كودكى نورسته بودم مرا هدايت و تربيت كردى و مهذّب نمودى و بهتر از پدر و مادر در حقّ من نيكى و محبّت و ملاطفت فرمودى و خداوند بزرگ مرا به وسيلۀ شما راهنمايى كرد و از شرك كه اقوام و اعمام من بدان گرفتار بودند رهانيدى. يا رسول اللّٰه! تو ذخيره و وسيلۀ من در دنيا و آخرتى، دوست دارم به پاس لطفى كه خدا نمود و توانستم در ياريت بكوشم، خانهاى و همسرى داشته باشم كه موجب آرامش جان من باشد، از اينرو به خواستگارى دخترت فاطمه عليها السلام آمدهام، آيا او را به من تزويج مىكنيد؟» چهره پيامبر از اين سخن شكفته شد و بر چهرۀ على عليه السلام لبخندى زد و فرمود:
«آيا چيزى دارى، اى على؟» و در روايتى ديگر است كه فرمود: «آيا چيزى دارى مهريه او كنى؟» على عليه السلام پاسخ داد: «نه، يا رسولاللّٰه! حالِ من بر شما پوشيده نيست. شما مىدانيد كه جز شمشير و شتر آبكش چيزى ندارم!»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آن زرهاى كه در فلان روز به تو دادم چى شد؟» على پاسخ داد: «يا رسولاللّٰه! منظورتان زره جنگى است؟ آن نزد من است.» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آن زره