131ابوبكر گفت: «پيامبر او را به من ندهد.»
عمر گفت: «اگر او را به تو تزويج نكند با اينكه سابقۀ در اسلام دارى، با چه كسى مىخواهد ازدواج كند؟»
آنگاه ابوبكر، نزد عايشه رفت و گفت: «هر گاه حال پيامبر صلى الله عليه و آله را مساعد ديدى از من ياد كن؛ زيرا من خواهان ازدواج با فاطمهام، شايد خدا فراهم سازد.» روزى عايشه اين مطلب را با رسول خدا مطرح كرد.
در «اسد الغابه» آمده است كه ابوبكر و عمر از فاطمه عليها السلام خواستگارى كردند، امّا پيامبر آنها را رد كرد و فرمود: «من منتظر قضاى الهىام!»؛
«إنّي أنتظر القضاء».
ابوبكر نخستين كسى بود كه به خواستگارى زهرا عليها السلام رفت و پيامبر صادق او را با زبانى قانعكننده پاسخ داد و گفت: «اى ابوبكر، هنوز حكمى در اين مورد نيامده است.» عمر اين را شنيد و به خواستگارى رفت و پيامبر همان جواب را داد، ابوبكر و عمر نزد «عبدالرحمنبن عوف» رفتند و از او خواستند به خواستگارى برود و به او گفتند: «تو ثروتمندترين فرد قريش هستى، برو نزد پيامبر و از فاطمه خواستگارى كن تا خدا بدين وسيله ثروتت را افزون كند و افتخار بيشترى به دست آورى!» او نزد پيامبر آمد و گفت: «يا رسول اللّٰه! فاطمه را به من تزويج كنيد!» پيامبر صلى الله عليه و آله از عبدالرحمان روى بگردانيد. او نزدِ ابوبكر و عمر آمد و گفت: «به من همانگونه پاسخ داد كه به شما داده بود».
آرى ابوبكر و عمر اينگونه فكر مىكردند و شخصيت آن بانوى باعظمت و محبوب خدا و حبيبۀ رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله را مىدانستند. نزد علىبن ابىطالب آمدند تا اين پيشنهاد را به او بدهند، آنها كه منزلت على عليه السلام را نزد خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانستند، گفتند: «ما خويشاوندى تو را با رسول خدا و ثباتِ قدم تو را در اسلام مىدانيم، اگر نزد پيامبر بروى و از آن حضرت، فاطمه عليها السلام را خواستگارى كنى، خداوند بر فضيلت و شرافتت خواهد افزود.» 1
به روايت «انس بن مالك»: ديگر اصحاب پيامبر نيز به على عليه السلام گفتند: «اگر نزد پيامبر