127نياز نداريم كه او را از پدرش جدا كنيم ولى تو او را برگردان تا سر و صدا فرو نشيند و مردم بگويند كه ما او را برگرداندهايم، آنگاه مخفيانه او را روانه ساز و به پدرش ملحق كن». 1
بر كنانه گران آمد كه زينب را برگرداند و مخفيانه حركت دهد و در ميان مردم شايع شود كه قريش او را برگرداندهاند، امّا همينكه ناراحتى و درد زينب را ديد و خونريزى وى را مشاهده كرد كه بر اثر افتادن بر سنگ كودك در جنين را در بيابان سقط كرده بود! ترجيح داد او را به مكّه برگرداند و نزد ابوالعاص ببرد تا چند روزى در كنار او استراحت كند و نيرويى بگيرد (و چنين كرد.) امّا پس از آن مراجعت، كنانه او را دوباره از مكّه خارج كرد، در حالى كه از سقط جنين رنج مىبرد، به زيدبن حارثه رسانيد تا راهى مدينه شود.
اين بار كفار قريش از آن اعمال جنون آميز خوددارى كرده و هند دختر عتبه با تير سخن خود بر آنها حمله كرد و در گفتارى آنها را مورد تمسخر قرار دادكه:
«شما با يك زن نبرد مىكنيد، كجا بود اين شجاعت در روز بدر؟!»
همين كه كنانه اطمينان يافت كه زينب در مصاحبت زيد و همراهانش در امان است، نزد برادرش ابوالعاص برگشت و با صداى بلند اين شعر را مىخواند:
أفي السلم أعياراً جفاءً وغلظة
وفي الحرب اشباه النساء العوارك
«در آسودگى، تاخت و تاز، جفا و خشونت؛ امّا در جنگ همچون زنان، رزمآوريد؟!»
فاطمه زهرا عليها السلام ، سخت نگران سرنوشت خواهر بزرگتر خود زينب بود. آمدنش چندين روز به تأخير افتاد. او نمىدانست كه قريش او را تعقيب كرده و قصد آزارِ وى را داشتهاند. در عين حال از جهت همسرش ابوالعاص نگرانى نداشت؛ زيرا او پسرِ خالهاش هاله بود و از خصال شايستهاش آگاهى داشت و مىدانست چقدر به او محبّت دارد و در چه پايهاى از شهامت است كه خواهرش را نمىآزارد.
اين اضطراب ادامه داشت تا زينب به مدينه رسيد، در حالى كه دو فرزندش (على و امامه) را همراه داشت. فاطمه با شتاب به ديدار خواهر عزيزش رفت و از رنج بيمارى