126اينرو ترسيدم و او را از هجرت به يثرب آگاه نساختم».
هنگام سفر رسيد، زينب با ابوالعاص پسر ربيع به گرمى وداع نمود؛ وداعى از روى محبّت و نه به قصد جدايى، بهويژه آنكه كودكى در رحم داشت كه مىتوانست رشتۀ ارتباط آن دو باشد.
ابوالعاص نتوانست زينب را تا محلّ موعود بدرقه كند؛ چرا كه احساسات او به جوش مىآمد و با ريختن اشك، درد جدايى او را افزون مىساخت! ترجيح داد برخود مسلّط باشد و دورادور ناظر حركت وى باشد و به تنهايى با اندوه دست و پنجه نرم كند.
لذا برادرش كنانه را گفت، كه زينب را به محلّى كه با زيدبن حارثه و همراهش قرار ملاقات گذاشته بودند برساند. كنانه مهار شتر زينب را گرفت و روز روشن و پيش روى قريش رهسپار شد، در حالىكه كمان و تركش را آماده ساخته بود كه با حمله يا مزاحمت احتمالى برخورد كند؛ براى قريش دشوار بود كه دختر محمّد صلى الله عليه و آله بدينگونه آشكارا و جلو چشم آنها مكّه را ترك گويد.
گروهى از مردانشان آن مهاجر بزرگ را تعقيب كردند و با عجله خود را به محلّى به نام «ذىطوىٰ» رساندند و سركردۀ آنها «هباربن اسود اسدى» كه سه برادرش در بدر به دست ياران محمّد صلى الله عليه و آله به هلاكت رسيده بودند، ديوانهوار همه مفاهيم انسانى را زير پا نهاد و با نيزه بر زينب هجوم برد و شترِ سوارى او را رَم داد كه بر اثر آن زينب بر سنگى افتاد. در همين حال كنانه در كنار زينب ايستاد و در حالىكه تير در كمان نهاده بود فرياد برآورد:
«به خدا اگر مردى از شما نزديك شود او را با اين تير پاسخ خواهم داد!»
و آن بزدلان برگشتند و ابوسفيان كه از جملۀ آنها بود ايستاد و به كنانه گفت: «كمان بگذار تا با تو سخن بگوييم» كنانه خوددارى كرد و ابوسفيان نزديك وى آمد و گفت: «اى پسر ربيع، تو كار درستى نكردى اين زن را جلو چشم مردم و به طور آشكارا حركت دادى، در حالىكه مىدانى ما از محمّد صلى الله عليه و آله چه نكبتها و مصيبتها كشيدهايم! حال مردم تصور مىكنند ما در برابر او ذليل شدهايم و ضعف و سستى به ما راه يافته است. به خدا ما