1105
عجب سرگذشتى داشت كل على!
قصه مثل: شخصى مستطيع شده و به زيارت مكه رفته و برگشته بود و شده بود حاجى و همه به او مىگفتند: «حاجعلى». اما دوستى قديمى داشت كه مثل گذشته به او مىگفت:«كللى(» كل على» كربلايى على)» مثل اين كه اصلاً قبول نداشت كه اين بابا حاجى شده!
حاج على هم از آن آدمهايى بود كه تشنۀ عنوان و لقب هستند و دلشان لكزده براى عنوان! حاج على پيش خودش گفت: «بايد كارى كنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجى شدهام» به اين جهت يك شب شام مفصلى تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد.
بعد از اين كه شام خوردند و نشستند به صحبت كردن و او صحبت را به سفر مكهاش كشاند و تا توانست توى كلۀ رفيقش كرد كه به زيارت حج رفته و الان حاجى شده! او گفت: توى راه حجاج يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند: حاج على از آن روغن عقربى كه همراهت آوردهاى به اين پنبهبزن، بعد گذاشتند روى زخم، فردا خوب شد. همه گفتند: خير ببينى حاج على كه جان بابا را خريدى. در مدينۀ منوره كه داشتم زيارت مىخواندم يكى از پشت سر صدا زد: «حاج على» من خيال كردم شما هستى، برگشتم، ديدم يكى از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايبالزياره بودم. توى كشتى كه بوديم دو نفر دعوايشان شد، نزديك بود خون راه بيفتد همه پيش من آمدند كه حاج على به داد برس كه الآن خون راه مىافتد. وسط افتادم و آشتىشان دادم، همسفرها گفتند: خير ببينى حاج على كه هميشه قدمت خير است. نزديكىهاى جده بوديم كه دريا طوفانى شد، نزديك بود كشتى غرق شود كه يكى از مسافرها گفت: حاج على! از آن تربت اعلايت يك ذره بينداز توى دريا تا دريا آرام بشود. همين كه تربت را توى دريا انداختم، دريا مثل حوض خانهمان شد. همۀ همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج على كه جان همۀ ما را نجات دادى.