1106خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانهشان، ادامه داد كه: همۀ اهل محل با قرابههاى 1 گلاب آمدند پيشواز و صلوات فرستادند و گفتند: حاج على زيارت قبول.
همين كه پايم را گذاشتم در دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد گفت: واى حاج على جان... همين را گفت و از حال رفت. خلاصه مدام حاج على حاج على كرد تا قصۀ سفر مكهاش را به آخر رساند. وقتى كه خوب حرفهايش را زد، ساكت شد تا اثر حرفهايش را در رفيقش ببيند، رفيقش با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتى داشتى كل على؟! 2
ناخوانده به زيارت خانه خدا نتوان رفت
قصه مثل: يكى از توانگران به زيارت خانۀ خدا رفت. بعد از طواف و فراغت از اعمال حج چنان كه رسم تجارت است در بازار منى مال و اسباب خود را گشود و به خريد و فروش مشغول بود كه ناگاه گدايى كه نان خود را جز در سفره ديگران نديده بود، از آنجا گذشت و آن سوداگر را با آن همه جمعيت ديد. رشك و حسرت بر او برد و ايستاد و زبان به طعن بر او گشود و گفت: «اى دنيادار بىرحم و اى سختدل از خدا دور! فرداى قيامت مكافات من و تو به يكسان چون خواهد بود؟ كه تو با اين همه سامان و نعمت و من با اين همه رنج و محنت آمده و بينوا و بىچيز باشم؟
بازرگان چون اين فقره را شنيد گفت: «حاشا مكافات ما يكسان باشد، اى گداى فضول و اى طالع بى اصول! طرز درويشى و فقيرى چنين نمىباشد كه رشك و حسد بر اموال مسلمانان برند، مطلب تو از آمدن به اينجا گدايى است نه طواف خانۀ كعبه، اگر مىدانستم فرداى قيامت جزاى ما يكسان خواهد بود كجا روى به اين راه مىآوردم. گدا گفت: اى دنيادار اين سخن از كجا غلط كردى؟ بازرگان گفت:
استغفراللّٰه، من آنچه حق بود گفتم من به فرمان خدا آمدهام، آنجا كه اذن فرموده: