1104نشد. با ناراحتى پرسيد: پس چرا مشكيان كار خود را شروع نمىكنند؟ ملتزمين ركاب حاجآقا پرسان پرسان رفتند و باز گشتند و به حاج آقا خبر دادند كه مشكها عوض آب، باد دارد و مثل اينكه خبرى نيست و بقيه راه را بايستى آبپاشى نشده برويم. حاج آقا هم وقتى ماجرا را فهميد با ناراحتى مرتب مىگفت: مشك خالى پرهيز آب؟ مشك خالى پرهيز آب؟ 1
حاجى ما هم شريك!
قصه مثل: در قديم موقعى كه حجاج ايرانى از راه مدينه به زيارت خانۀ خدا و يا بالعكس مىرفتند، همين كه شامگاهان در يكى از مراحل بين راه رحل اقامت افكنده و ديگهاى پلو يا آش را بر سر بار مىگذاشتند، ناگهان يك دسته عرب نتراشيده و نخراشيده با سوسمارى يا موش صحرايى از راه مىرسيدند و موشها سوسمارها را در ديگ آش يا پلو مىانداختند و مىگفتند: «حاجى ماهم شريكيم» چون حجاج بخت برگشته هرگز طبع آنها حاضر به خوردن پلو سوسمار يا آش موش نمىشد، مجبور بودند كه ديگ پلو يا آش نيمه پخته را يكجا تحويل آن گرو بدهند. اين مثل از آن زمان رايج شده است. 2
حالا كه حاجيش نيست كربلاييش هم نباشد
قصه مثل: مردى روستايى به نام باقر در آرزوى اين كه حاجى شود، صد تومان به تدريج جمع كرد و براى زيارت خانۀ خدا عازم مكه شد. چون به كربلا رسيد، به مرضى سخت مبتلا شد و به حكم ضرورت در همانجا متوقف شد. وقتى بهبود يافت كه زمان حج گذشته بود. ناچار به وطن بازگشت. هموطنان او را كربلايى باقر خواندند و او هر وقت اين خطاب را مىشنيد با نهايت تأثر و تأسف مىگفت: حالا كه حاجيش نيست كربلاييش هم نباشد. 3