1103به پيشواز حاج آقا برود، با خودش فكر كرد كه حاجى از آن حاجىها نيست كه دور و برش خالى باشد و حتماً چند نفرى براى آبپاشى به پيشواز او مىروند. پس چه بهتر من مشكم را از باد پركنم و ببرم، چون با بار سنگين تحمل اين همه راه برايم دشوار است. بالأخره آنجا يك كلكى خواهم زد. همين كار را هم كرد، يعنى مشك خود را در خانه پر باد كرد و گلوى مشك را محكم بست و به راه افتاد تا محل تجمع مشك به دوشان رسيد. هن و هن كنان خود را خسته و كوفته نشان داد و منتظر موقعيت شد كه كارش را شروع كند.
به هر حال، حاج آقا از راه رسيد. جمعيت خوشحالى كردند و هر كدام با مشكهاى خود دست حاج آقا را بوسيدند. تا وقت كار و فعاليت مشك به دوشان رسيد. در اين وقت آن بابايى كه مشك پر از باد به دوش داشت، با سر و صداى زياد خود را ميان مشكيان انداخت و "پرهيز آب، پرهيز آب" گويان به تقلا افتاد و منتظر شد كه مشك رفيق بغل دستى اش باز شود، آن وقت كار خود را شروع كند، بلكه مشتش باز نشود و رسوا نگردد. هرچه بيشتر انتظار كشيد كمتر به نتيجه رسيد و اين انتظار طولانى شد. تا اينكه رفيقش پرسيد: پس چرا سر مشكت را باز نمىكنى؟ آن بابا گفت: راستش را بخواهى، مىترسم رسوا شوم؛ چون مشك من عوض آب، باد دارد، حالا از تو خواهش مىكنم اول تو سر مشكت را باز كن و نگذار من آبرويم پيش حاج آقا بريزد و مرا پيش او روسياه نكن. بيچاره آن مرد كه مشكش را به اميد ديگران پر باد كرده بود، گفت: رفيق، حقيقت را بخواهى مشك من هم پر از باد است و از آب خبرى نيست و بايد فكرىكرد كه رسوا نشويم. تقلّا بيشتر شد و از هر سو صداى "پرهيز آب پرهيز آب" بلند بود. اما حتى يك قطره آب هم از مشكى سرازير نشد كه نشد، تا اينكه معلوم شد همۀ مشكيان در خانۀ خود همان فكر را كردند كه بايد مشكشان را عوض آب از باد پر كنند و زحمت و مرارت حمل اين همه آب را بر خود نگذارند.
از آن طرف حاج آقا هرچه انتظار كشيدند ديد سر مشكى باز نشد و آبى هم پاشيده