82
اكنون از طواف خارج شو و نماز بگزار...
هفت بار بر گرد يك نقطه چرخيدى. از خود برون شدى و آهنگ حج كردى حجرالأسود را نيم نگاهى انداختى و توفان گمگشتگى را در ميانۀ راه باور ساختى، غرق شدى و از خويشتن فاصله گرفتى. تبر بر دوش كشيدى و ريشههاى دگر انديشى و بدنگرى را خشكاندى. از كنار خانههاجر گذشتى و بر بلنداى مقامش درود فرستادى...!
آرى، اكنون كه دانستى بر بيراههها گام نهادى و بيغوله راهها را راه پنداشتى، اين زمان، كه خروشيدن بر نفس را آموختى و ذوب شدن در ديگران و مردم شدن را حس كردى، از طواف خارج شو و نماز بگزار... و آنگاه كه نماز به پايان بردى، قياس كن خويش را و تفاوت را بسنج، تا چه اندازه ديگر به خود نمىانديشى و مردم در نظرت جلوهگرند؟ چه مقدار حضور خدا را در تكههاى وجودىات حس مىكنى؟ نيك بينديش و پاسخ خويش را بر سنگفرش پوشيدۀ اين صحن حك كن...
همچنان در آغاز راه...!
چون نمازگزاردى، بايد بلند شوى براى ادامۀ راه، كه تو تنها نام بيابان سرگشتگى را در وجودت طنين انداز ساختى و چشم بر سوزانى و تنهايى آن ندوختهاى كه اين بيابان را بايد يكّه به پايان