81لحظهاى در سكوت فرو مىرفتند تاصداى گامهاى توفان را بشنوند و جان در اين گردباد رها كنند تا به بيكران كوچ نمايند...
دل را بگذار تا دلستان معشوق را درك كنى...
نيك بنگر، نرسيده به خانۀ هاجر، فردى آشنا ايستاده و فرياد مىكشد: نزديك شو و سيماى نورانىاش را نظرى بينداز. او بر اين بلندى سخن از چه ميراند؟ گوش فرا دِه، آيا او را مىشناسى؟ اى مردم، به سوى خانۀ خدا بياييد كه او اين مكان را براى شما امن ساخته...! هنوز او رابه ياد نياوردهاى؟! به جا پاى او خيره شو كه بر سنگ حك شده است و يا به تبرش كه كنارش نهاده است؛ او ابراهيم است. فرستادۀ خدا براى هدايت تو. فريادش را در دالانهاى وجودىات زنده بدار كه گفتار او تا آ خرين ثانيهها جاودان خواهد ماند. بشتاب و به نداى او پاسخ ده كه درنگ فرصتها را خاكستر مىكند و اميدها را نا اميد. او را به ياد مىآورى كه چگونه بتهاى پرداختۀ ذهن بشرى را يك به يك با تبر رسالت خويش فرو انداخت تا تو اى آميختۀ در منجلاب! از غير پرستى دست بردارى و تنها در برابر ايزد منّان سر بر خاك نهى! پس تو نيز تبر از كمر باز كن و بر ابراهيم اقتدا كن، بتهاى تراشيده از آرزوها و دنيا پرستىها را بشكن و رها شو. آزاد شو از قيد بندگى و چون هاجر جاودان در كنار خانۀ دوست مسكن گزين! دل را بگذار تا دلستان معشوق را درك كنى...!