83برى. پس از همگان جدا شو و بر شنهاى روان اين باديه گام بگذار كه هنوز ابتداى حركت است...!
يك مأموريت، يك خواب و غوغايى در گيتى. باز هم رؤياى هاجر وژرف انديشى چون ابراهيم در بيابانى سوزان. بايد زن و فرزند را رها كرد، به روزنهاى از اميد در وادىكه مىداند جز مرگ هيچ در كمين آنان نيست، ليك چارهاى جز انجام در خويش نمىبيند و بايد به آنچه فرمان داده شده، ايمان آورد و يقين از لطف پروردگار در وجودش موج زند! و تو اى انسان. اى گريخته از اصل خويش. اىنشسته بر مسند خودكامگىها! آگاه باش كه اينجا وادى سرگشتگى است...
اكنون نيك زمانى است كه به خود بينديشى
صداى زوزۀ باد وجودت را در ترس فرو برده و واهمه از مرگ لايههاى هراس را در ذهنت انباشته است، ليك بايد آغاز كنى! پس قدم از قدم دور ساز و در اين صحراى جان گير و طاقت فرسا گامى بردار. موىها ژوليده و ابروان از نگاه خورشيد در هم فرو رفته، لبان ز خشكى تركيده و پاىها از سختى زمين تاول زده، هنوز راه بسيارى است. توشهاى براى اندوختن ندارى و آنچه مىگويى بهانهاى بيش براى فرار از اين باديه نيست. بر پيرامونت بنگر، تنها شدهاى، هيچكس براى يارى تو جنبشى ندارد. تشنگى سراسر وجودت را خشكانده و نور آفتاب رگهاى مغزت را