67آنچه فرمان خدا باشد، نيك و فرخنده است.
عمرو ديگر تاب ندارد. شمشيرش در انتظار غلتاندن قطرههاى خون بر انحناى خويش است. عنان گران مىكند و گرانمايه اسب خود را بر جاى نگاه مىدارد. نيمنگاهى به سپاه در سكوت نشانده برابر خويش مىاندازد و فرياد مىكشد: در ميان شما مردى نيست كه در برابر چند ضربه شمشير من تاب آورد...؟! سرى تكان مىدهد و ادامه مىدهد: مىدانستم نيست! افسار اسب مىكشد روى بر مىگرداند. ليك ناگاه صدايى او را باز مىگرداند: كجا مىروى؟ هم آواز تو به ميدان آمده است. فرار نكن! به سرعت سر مىچرخاند تا هماورد خويش را در نظر اندازد. جوانى ميان قد، با سيمايى زيبا اما در خشم پيچيده شده، عمرو خندهاى ملايم بر لبان جارى مىسازد و مىگويد: در سپاه محمد صلى الله عليه و آله تنها تو بودى كه به جنگ من آيى؟! به جوانىات رحم مىكنم و تو را نمىكشم. حال برو...!
حنجرۀ على عليه السلام از خشم، پر آهنگ گشته و فرياد بر مىآورد:
من يكّه جنگاورى هستم كه زره از پشت نمىبندم. حال از اسب پايين آى تا با يارى پروردگار، جان ز تو بستانم...! عمرو لحظهاى درنگ مىكند؛ او كه بسيار شجاع است و در نبردهاى گوناگون جنگيده و به تنهايى سپاهى را تار و مار مىكند اكنون در نگاه جوانى دلير و بىباك كوچك مىنمايد! اينجا است كه خشم سراسر وجودش را فرا مىگيرد و به سوى على مىآيد و ندا مىدهد: اكنون