66محمد صلى الله عليه و آله او را باز مىدارد و باز فراخوان پيامبر و تكرار همان ماجرا. گويى او مىخواهد نگاه تيزبين تاريخ را شاهد گيرد تا كوتهبينان را فرصتى براى تحريف باقى نماند و با رسوم، زبانها در قاب دهان نمىچرخد و دستها از هجمۀ صداى يكه سوار ميدان برقبضه خشك ماندهاند. عمرو خندهاى تمسخر آميز مىزند و صدا در گلو مىاندازد: پس كجاست آن خدايى كه مىگوييد تا شما را يارى كند؟ به يكباره افسار باره خويش مىكشد و سوى خندق تاخت مىكند تا از بالاى گودال اين سوى آيد؛ چراكه هماوردى براى خود نمىيابد. ثانيههاى دردناكى بر پيكرۀ اسلام مىگذرد.
محمد صلى الله عليه و آله در ميان يارانش تنها شده است و على عليه السلام يكّه مردى است كه ذو الفقار از نيام بيرون كشيده است...
و او مىپرد، ليك اسب او با پاهاى جلويى فرود مىآيد و نيمى از سمند تيز پاى او در گودال، سپاه خزيده از ترس به يكباره فرياد شادى سرمىدهد؛ چراكه هر آن است كه او به درون خندق افتد اما افسوس كه ثانيهاى بيش به درازا نمىانجامد و عمرو باره خود بالا مىكشد و هراس را در دلهاى تكيده ياران محمد صلى الله عليه و آله زنده مىكند. پيامبر نگاهى به اميد خويش مىاندازد. او بايد يكّهتاز ميدان شود و كليد آزادى و گسترش دين خدا در دستان قدرتمند اوست.
على صلى الله عليه و آله نگاهى به ديدگان اشك آلود رسول خود مىاندازد و از او اجازۀ حضور مىگيرد. آه! چه لحظۀ سختى است، فرستادن اميد و باور خويش به عرصهاى كه مىدانى شايد بازگشتى نباشد، ليك هر