68كه چنين مىخواهى آماده باش...!
گَرد از زمين برخاسته، آسمان را تيره پوش ساخت. برق شمشيرها هيجانى در صحرا به پا كرد. كس نمىداند سرانجام چه خواهد شد. لايههاى خاك چنان دامن جنگاوران را پوشاند كه هيچ نمايان نيست. ناگهان نالهاى دلخراش آسمان را مىشكافد و يك تن بر زمين مىافتد. دو جناح در تشويش و ترديد باقى مانده كه كدامين دلاور بر خاك تفتيده شانه خوابانده است؟ گردشِ گَرد و خاك بر زمين مىنشيند و آن دو پيدا مىشوند. به يكباره فريادهاى اللّٰه اكبر از اين سوى رزمگاه به آسمان مىرود. آرى على عليه السلام بر روى سينۀ دشمن نشسته است...
لبريز از شادىام، تك تك سلولهاى وجودم نغمۀ پيروزى ترنّم مىكنند. گويى فطرت و درونم آميخته به عشق اوست كه در افق نگاهم جلوهنمايى مىكند. لبخندى زيباچهره خاك گرفتهام را پوشانده و قطرات اشك جوىهاى گِلآلودى را برزمين صورتم به راه مىاندازد. از اين خوشى سرمستم كه ناگاه دستى مرا به درون مىكشاند و به همانجا باز مىگرداند كه اندكى پيش بودهام؛ همان خيابان با درختانى تا انتها كشيده. در چب شانهام مساجد سبع قرار گرفته كه يادمانى است از جنگ خندق و انسانهايى كه بر دامنۀ اين كوه به عبادت مشغول بودهاند. مسجد فتح كه نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله بر فراز كوه از خداوند پيروزى بر لشكر كفر را خواستار شده و ديگرانى چون على ، فاطمه، سلمان عليهم السلام ... و پيروانى كه براى جارى ماندن