44
سراى را حكايتى ديگر است
ديدۀ دل بر كوچههاى بنىهاشم فروبسته و چشم گشودهام.
برگوشۀ چراغى سنگى، چمباتمه زدهام. در صحن مسجدالنبى، بر روى سنگهاى سياهى ريخته، سربرمىگردانم و به گنبد سبز پيامبر نگاهى مىاندازم، نيرو مىگيرم براى ادامه راه، تاپايان كوچۀ بنىهاشم. درونم آشوبى است و دردناك از هجمۀ بى مهرى بر ديوارهاى اين كوى. برپايۀ سنگى چراغ تكيه مىزنم و به قامت مىايستم، از صاحب مجلسِ انس مىخواهم آسودگىِ مى ناب عشق را در تك تك دالانهاى وجودم جارى سازد تا مست و رها از خاكيان، آنچه در پيش رويم چون نگينى بهجا مانده در خاك جلوه نمايى مىكند، برپردۀ چشم به تصوير كشم و باور حضور را دريابم... كمر همت بسته و به راه مىشوم، شوق ديدار مرا فراخوانده و غريبى در دل مانده، گمشدهاى كه اكنون در وادى نور راه يافته و به قبرستان رحل اقامت افكنده. آرى، قبرستان! جايگاه مردگان! اما اين سراى را حكايتى ديگر است. ابديت از دور نمايان است، گرچه از گذر نگاه پنهان، زندگى در وراى ميلهها در جريان است و سرشتها در غم آنان پريشان. تنها چند گام ديگر تا بقيع...
تعصب، خشكى، بر رداى اينان نقش بسته است
آنچه در آستان دوست دل مىآزارد، صداى گامهاى تزوير و زور در جوار دنياى انديشه و عشق نبوى است، حضور چكمههاى