43مىكند. عرق بر پيشانىام بازى و قطرههاى آن بر كنارۀ صورتم به پايين مىرود. لبهايم از خشكى تكيده و تشنگى بر ارادهام چيره شده است. ضعف و بى حالى سراسر وجودم را فراگرفته و قدرت درونىام را به سكوت فرا خوانده است. صداى گامهاى باد با شنهاى روان با خويش برداشته، مرا هراسان مىسازد؛ هراس از تلف شدن در ثانيههاى تنهايى. نمىتوانم از جاى برخيزم و سايهاى را بيابم و يا به درون مدينه باز گردم و كاسهاى آب طلب كنم.
نشانههاى ترس در چهرهام نمايان شده است، ارادهام را فرا مىخوانم ليك او نيز توانى در خويش نمىيابد، نمىخواهم تسليم شوم اما ديگر چارهاى ندارم، نيرويى مرا ياور نمىشود، چشم فرو مىبندم...!
سايهاى در برابر خورشيد ايستاده است، شايد تكه ابرى نور را در خود فرو برده اما هنوز پاهايم در آفتاب سوزان گرفتار مانده، آرامشى دامنه دار وجودم را تسكين مىدهد، تشنگى فراموش شده، آه! خداى من! چه هنگامهاى برپاست و اين سايه چيست؟ آرام پلكها را از هم مىگشايم، فردى ايستاده و بر صورتم سايه انداخته، چهرهاش را نمىبينم، نورى زيبا از وجودش موج مىزند، دركنارش آرام شدهام و او را مىنگرم. لب مىگشايد و آهسته مىگويد:
نمىخواهى تا آخر داستان، اسب زين كنى؟ برخيز، قلم را ما به جريان مىاندازيم...؟!