42
چرا روزگار چنين بازى آغاز كرد...؟
قلم به انتها رسيده است و نمىتواند آنچه را مىيابد بر تارك سخن بيارايد. گامهايم استوار نيست و هر آن است كه زبرىِ زمين را بيازمايد. نفس در سينهام حبس شده است. اين كوچه آنقدر زخم خورده كه روزهاى خوش خود را از ياد برده است؛ روزهايى كه پيامبر با اهلبيت خويش از خم اين كوى مىگذشتند و فاطمه عليها السلام در كنار پدر آرامش مىيافت. چند صباحى مهربانى بر مدينه حكم مىراند، اما اكنون عنبرهاى آويزان به ديوار سوختهاند و بوى خاكستر فضا را پر كرده است. ديگر تاب ديدن ندارم، مىخواهم از اين شهر ماتم زده بيرون شوم و در آن سوى ديوارهاى شهر در فكر فروروم كه چرا روزگار چنين بازى آغاز كرد...؟ وجدانم بيدار است و دودههاى چسبيده به ديوار را مىبيند و جوابم را از شهر خارج نشده مىگويد: «خداوند سرنوشت قومى را تغيير نمىدهد تا آن زمان كه خود بخواهند...!» 1 و براى اين ديار اين خواستن ساليان بسيارى به درازا انجاميد و نيك سرشتان اين قوم و ريحانههاى خزان شده، چهره در نقاب خاك كشيدند و جارى شدن حكم خدا را به چشم نديدند...!
نمىخواهم تسليم شوم
چشم باز مىكنم. نور مستقيم آفتاب بر پلكهايم سنگينى