105سايههاى هراس و تشويش را آرام از صفحۀ ذهن او پاك مىسازد.
ابراهيم گامهايش را آهسته بر خاك تفتيدۀ بيابان مىنهد، گويى در انتظار ندايى است كه او را باز دارد، ليك او مأمور شده و ترديد و شك در وجودش راهى ندارد. در خود فرو رفته، ردايش بر زمين كشيده مىشود. قطرات اشك بر محاسن گندمگونش جارى شده و چشم به آسمان دوخته و از درگاه بارىتعالى براى خود طلب صبر مىكند و خداى خويش مىخواند؛ زيرا تنها ياد اوست كه مىتواند در اين لحظات بحرانى، ياورش باشد و ايمانش را يقين بخشد اما ناگهان فريادى او را پريشان مىسازد:
ابراهيم! كجا مىروى؟ همسر و فرزند خود را به چه اميدى در اين ديار خشك و سوزان در پى خويش مىكشى؟ گمان مىكنى كه خدا تو را يارى خواهد كرد؟
ابراهيم! فرمان او فراموش كن و به سوى خانه بازگرد.
آرى، اين نداى ابليس است كه بر دامنۀ كوه ايستاده، اما مگر برانگيختۀ خداوند را مىتوان به وسوسهاى از مأموريت باز داشت؟ و بلنداى ايمانش را به فريادى فرو ريخت. او ابراهيم است! يگانه مردى كه بر بلند همّتى استوار و بر وجدان خويش بيدار، خم مىشود و سنگى بر مىدارد و به سوى او پرتاب مىكند، آميخته به نفرت و بيزارى خويش از ابليس. تا هفت بار او را از خويش مىراند و شرّش را به نيستى مىكشاند و تو اى آهنگ حج كرده، بر ابراهيم اقتدا كن، هفت سنگ بردار و شيطان را نشانه بگير، با تمام وجود بر او نهيب زن و از خود بران، ليك سنگ زدن يك نماد