104
كوچ به سوى منا
برخيز كه فرصت اندك است. لباس خاك آلود خويش را تكانى ده و حركت كن به سوى سرزمينى در چند قدمى خود. در سيل مشتاقان گم شو، اين بار نيز بايد با مردم باشى و در ميان آنان سالك شوى كه راه خدا از ميان خلق او مىگذرد. پياده برو تا لذّت عرق ريختن در باديۀ منا را بچشى. گامهايت را شمرده بردار تا هم كيش خويش را ميازارى. هميان خويش محكم بدار تا اندوختهات در انبوه جمعيت، ناپيدا نشود و از خود پرسيدهاى چرا به منا مىروى؟ مگر در آنجا چه خواهى كرد؟! آنجا چه دست خواهى آورد؟
ابراهيم عليه السلام را به ياد مىآورى آن زمان كه هاجر و جوان نورستهاش را در برابر چشمان خويش به تصوير مىكشيد، كودكى كه ساليانى پيش مىشناخت، ليك آنچه دوش بر ذهن او گذشته بود دنيايى از تشويش و دلنگرانى را در وجودش زنده مىساخت.
آرى، خليل نيز انسان است، هر چند بلنداى وجودش چشم آدمى را خيره سازد، ليك كدامين انسان؟ گرفتار در زنجير هوس و وسوسه؟! نمىتوان باور كرد كه رسول خداوند انديشه براى چنين واژههايى نگران سازد كه هويت وجودىاش از پليدىها پاك گشته است. پس براى چه ذهن پريشان گشته؟ او كه بت شكن تاريخ است. هواى نفس در وجودش راهى ندارد. ليك او پدر است. اكنون اين جوان به حمايت و پشتيبانى ابراهيم نيازمند است، كارى دشوار مىنمايد كه تنها اراده و فرمان خداوند او را مطمئن مىسازد و اميد به رحمت،