106است و تو بايد زندگى را بياموزى بدون حضور نفس و ابليس، كه در منا تمرين مىكنى چگونگىِ اين بيزارى جستن را و ذهن از بازى وسوسه رفتن. هفت بار بر زشتىها، پليدىها و آنچه غير از ذات پاك خداوند است فرياد كنى، حنجره بسوزانى تا نيك رفتار شوى.
آرى، پرتاب تو برخاسته از شناخت و شعورى است كه در عرفات و مشعرالحرام آموختهاى، ريشه گرفته از طواف تو برگِرد كعبه و آموخته از سعى ميان صفا و مروه. پس به آنچه آموختهاى به كارزار در آى، كه اينجا جنگ ميان دانايى است و نادانى. تقابل خِرد و جهل، تمايز ميان آزاد انديشى و تحجّر گرايى. پس تلاش كن، نيك نشانه گير تا ضربات تو كارساز باشد و تن شيطان را زخمى سازد.
آنگونه او را در مهلكۀ ميدان مجروح كن كه زخمش چركين شود و از اين چرك از پاى در آيد.
آرى، بايد ضربهاى كارى بر او فرود آرى تا سرافراز از اين مبارزه بيرون آيى كه شايستگى همنشينى با ابراهيم را بهدست آورى و در كنار مهربانى او، در لطف الهى غرق شوى، كه فنا شدن در محبّت خداوند بالاترين رستگارىِ يك بنده و برترين مقام يك عبد خواهد بود.
هيچ فكر كردهاى چرا سنگ ريزهها را در مشعر بر چيدى و توشۀ خود آنجا پر ساختى؟ اگر كمى بينديشى خواهى يافت كه اين سنگ ريزهها رازهاى شعور و آگاهىاند كه از وادى مشعر بر مىچينى و چينۀ خويش مملوّ از اين خوان گسترده مىسازى تا فردا روز، در صحراى منا با شعور باطنى و هويتى راستين، خشم و نفرت