103است. اى كاش مىتوانستى ببينى كه چقدر زيبا شدهاى. رنگ و بوى خدايى يافتهاى. قدمى به جايگاه رفيع خود، جانشين خداوند بر روى زمين، نزديك شدهاى. در مشعر سرگردانى را به پستويى راندى و شعور و آگاهى را به تمام، بهجا آوردى.
آرى، تو نيز مىتوانى جانشين خدا در طبيعت باشى. ليك به اندازۀ ظرفيت وجودىات. در پى چيزى نباش كه به خود بيافزايى كه تو در لايههاى پنهان هويّت خود، همۀ واژهها براى رسيدن به نهايت رشد خويش را دارى. تنها بايد همّت كنى تا بهدست بياورى.
تهيۀ سلاح براى جنگ با شيطان
در نيمه شب وادى مشعرالحرام كارى ديگر مانده كه بايد انجام دهى و آن برداشتن سنگريزه است براى نقش آفرينى ديگر. چون خورشيد از جاى خويش برآمد در مىيابى كه اين سنگريزههاى اندوخته در كولهات را چه خواهى كرد. اكنون تنها بايد آنها را روى هم انباشته ساخت براى روزى ديگر.
اكنون برخيز، اى بر بلندا تكيه زده! و صحرا را جستجو كن براى يافتن سنگريزهها در زير نور مهتاب و در شب زيباى كوير! آنگاه در انتظار باش تا زمانى كه شب رنگ باخته و صبح زيباى اميد، فرياد حضور خود را ير چشمان خواب نديدهات، جارى سازد. باريكههاى نور چشمانت را نوازش مىدهد و تو را به آغاز برگى ديگر از زندگى رهنمون مىشود...