97زمين مسطحى گير آورديم. زيراندازهايمان را پهن كرديم. عدّهاى دراز كشيدند و خوابيدند و برخى نشستند به خواندن دعا و ذكر. قرار شده بود تا نماز صبح استراحتى كنيم و بعد از نماز به طرف منا حركت كنيم.
حركت به طرف منا به كندى انجام شد. راه باريك بود و همه دررفتن شتاب داشتند. منا درۀ باريكى بود كه هزاران چادر سفيد آن را پر كرده بود. چادر ايرانيها با بالنهاى بزرگى مشخص شده بود. وقتى به چادرهايمان رسيديم با شربت خاكشير پذيرايى شديم. سفرۀ صبحانه پهن بود. عدّهاى كه از خستگى و بىخوابى از پا درآمده بودند، خوابيدند. امّا من و جلال و ناصرى و رضا، سنگريزههايمان را برداشتيم و راه افتاديم به طرف جمرات. با قمقمههاى پرآب يخ كه در پيادهروى دو سه كيلومتريمان به دادمان رسيد. جلال گفت: «طبقۀ بالا خلوتتره. بريم از اين طرف.»
ناصرى با تعجب پرسيد: «مگه خونۀ شيطون دوطبقه است.»
جلال خنديد و گفت: «سر شيطون در طبقۀ بالاست. ما با سرش كار داريم.»
هر چه جلوتر مىرفتيم ازدحام بيشتر مىشد. بخصوص كه عدّهاى در جهت مخالف حركت مىكردند. دستهاى هم را گرفتيم و به سختى جلو رفتيم، دور ستون سنگى كه نمادى از شيطان بود، از حركت ايستاديم.
امكان جلو رفتن نبود مگر اينكه يكديگر را رها كنيم و به ضرب زور بازو