96مىوزيد. از اتوبوس پياده شديم. به قصد جمع كردن سنگريزههايى به اندازۀ پسته، ناصرى دستم را گرفت و گفت: «فكر نكنم بشه سنگريزهاى پيدا كرد.»
گفتم: «اين كوه پر از سنگريزه است، نگران نباش.»
از شيب كوه كه بالا رفتيم. زنها و پيرمردها همان پايين چمباتمه زدند و مشغول جمع كردن سنگريزه شدند. انگار ناصرى راست مىگفت. سنگريزهاى كه به اندازۀ پسته باشد، گير نمىآمد. تا صبح هم اگر مىگشتيم، محال بود نفرى صد تا سنگريزه گير بياوريم.
مشكل را حاجآقا طلوعى حل كرد. گفت مىتوانيد سنگهاى درشتتر را بكوبيد و ريز كنيد. فقط مواظب باشيد سنگها نرم نباشد.
كلوخ هم جمع نكنيد.
هركدام سنگ بزرگى را برداشتيم و افتاديم به جان سنگهاى ريزتر.
صد قطعه سنگ را ريختيم داخل كيسۀ مخصوص كه همراهم بود. ناصرى گفت: «احتياط شرط عقل است. من صدوپنجاه تا برداشتم.»
گفتم: «مىخواهى چه كنى اين همه سنگريزه رو!»
گفت: «من نشانهروىام خوب نيست.»
بعد يكى از سنگ ريزهها را به طرف رضا كه روى تختهسنگى بود انداخت. سنگ به پشت رضا خورد. از جا پريد و نگاهى به ناصرى انداخت كه داشت مىخنديد.
از كوه پايين آمديم. عدّهاى دور حاجآقا طلوعى و جلال را گرفته بودند و سنگهايشان را نشان ميدادند. بعد كنار جاده