98جلو برويم. قرار برگشت را گذاشتيم پاى ستون برقى كه دوربين فيلمبردارى روى آن نصب شده بود. از هم جدا شديم. در فاصلۀ هفت - هشت مترى ايستادم و اولين سنگ را پرتاب كردم نخورد. جمعيّت موج مىخورد و تكانم مىداد. بايد جلوتر مىرفتم و نشانهروى مىكردم. جلال گفته بود مواظب خودم باشم تا سنگهاى ديگران به سر و صورتمان نخورد. حولۀ احرام را از شانهام باز كردم، يا على گفتم و جلوتر رفتم.
هفده سنگريزه را خرج شيطان كردم تا هفت تاى آن به هدف خورد. با همان مكافاتى كه جلو آمده بودم به عقب برگشتم. زير پاهايم پر از دمپايىهايى بود كه اگر چنين پيش مىرفت تا صبح تپهاى از دمپايى به وجود مىآمد. به محل قرار كه رسيدم، تنها جلال برگشته بود. دست داد و گفت: «قبول باشه»
يك حس غرور و برترى به من دست داده بود. يك حس موفقيت ناشى از انجام اعمال يا پيروزى بر شيطان.
رضا هم آمد. با سر و صورتى خيس عرق. امّا از ناصرى خبرى نبود.
كمى منتظر مانديم تا او هم از راه رسيد. امّا خسته و كلافه و عصبى. سرش را چسبيده بود. تا رسيد گفت: «مگه اين آفريقايىها روحانى كاروان ندارند؟»
همه زديم زير خنده. جلال گفت: «چطور مگه!»
سرش را ماساژ داد و گفت: «يكى از اين سياهپوستها از فاصلۀ دور يك مشت سنگريزه را بىهدف پرت كرد جلو كه از شانس بدم، خوردند به سرم.»