88زير بغلش.
تكيه به ديوار نشست و گفت: «فكر نمىكردم اينطور بشه.»
گفتم: «روز روشن پوسترها رو گرفته بودى دستت؟»
گفت: «نه! توى ساك بود. جلو هتل كه رسيدم، آمدن و گفتن چى توى ساك دارى. مجبورم كردن ساك رو باز كنم.»
ناصرى پرسيد: «چهطورى از دستشون دررفتى؟»
جلال خنديد و گفت: «به كمك اميرى و بچهها!»
گفتم: «كجا رفته بودى؟»
گفت: «جاى دورى نرفته بودم. همين دوروبرها جاخوردم. همين كه دور شدند آمدم تو هتل.»
بعد مثل اينكه چيزى يادش آمده باشد رو به ناصرى گفت: «تو چرا اينجا بيكار نشستهاى؟ پاشو اين پوسترها را بگير و بچسبون روى اون پلاكاردهايى كه تو راهروه.»
ناصرى انگار دودل بود. مِنّ و مِنّى كرد و گفت: «آخه من، مىدونيد آقا جلال...» جلال حرفش را بريد و گفت: «آخ و اوخ نكن. تو هم بايد سهمى در مراسم امروز داشته باشى. اون پونزهارو هم بردار كه لازمت مىشه.»
ناصرى زير چشمى نگاهم كرد. چشمكى زدم. از جا بلند شد.
پوسترها را از دست جلال گرفت و از اتاق زد بيرون.
گفتم: «بالاخره ناصرى هم اومد تو خط.»
جلال خنديد و گفت: «ناصرى مرد خوبيه. فقط بايد كمى توجيه مىشد كه شد!»